۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

خیز و بگرای...

نابرتافتنی است و بی حاصل، اگر چند
پروازه زدن کرکسی، فرابال عقابی    
و گر نیز نخواهد                                                 
برش بسته اند بر
به هفت خرسنگ و گو چون بگوید

که ماراست گران هشت سنگ آذر بر قلب

پس، فرو مردنی نخست
که برخیزد از اوج جان
و هنگام آزادوارش درافتد


پسان گاه
بازخیزد

نه برتافتنی،  دیگر
نه بی حاصل


بهنام.م
                           

روزی، روزگاری...

ما در اینجا روزگاری داشتیم     خاطراتی با نگاری داشتیم
شاد بودیم، پاک بودیم همچو خاک     در چمن گوش و کناری داشتیم
گرچه گردون بر مراد ما نگشت     ما ز گردون انتظاری داشتیم
رستمان خفتند و اکنون بی کسیم     حالیا روزی سواری داشتیم
ما نه آسایش به یک دم دیده ایم     اشک در دیده چو خاری داشتیم
کاشتیم و داشتیم خوش ساده دل     دل به روز رستگاری داشتیم
روزها میرفت و بهنام میسرود     ما در اینجا روزگاری داشتیم

۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

شب.روز.صدا.خاموش

فرموده آمد
دیرگاه، از کاخ استخوان سای سران
که سردآهنگ می باید کرد
از چوبه به قعر
 *
یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو رفتند 
که گویی زمین را همیشه بی آسمان ماند
 **
در مردگان خویش نظر می بندیم 
با طرح خنده ای
***
و نوبت خود را انتظار می کشیم
بی هیچ خنده ای

میدانستییم، آری زمانی میدانستیم

آسمان به غبار ماه آغشته است

يک پنجه باد سرگردان، پی دسته ای درنای جامانده از کوچ؛

باقيمانده ی غروب، دامن سرخش را از افق به دنبال می کشد 
و آهسته و نرم

خردشيد را می پاشند روی
چادر بانوی تاريکی
...

و همچنان ماه در چشم نشکسته ی خود

چيز نهفته ای می آموزد

چيزی که ای بسا ميدانسته ايم
چيزی که بی گمان به زمان های دور می دانستيم

ب.محمدی